روی ابرها هم که نشسته باشی و پاهایت را هی تاب بدهی باز هم یک روزهایی را فراموش نخواهی کرد، تا ابد. شهریور و مردادش فرق نمی‌کند انگار. دلت می‌خواهد برای کسی بگوییش که کمی از حال و هوای آن روزهایت می‌داند. اما فقط خودت می‌دانی که یک سال بد، روزی مثل همین امروز نشسته‌ای گوشه‌ی حرمی و در دستت دانه‌های ارغوانی را می‌فشاری و اشک مجال نمی‌دهد که مشتت را باز کنی و آخرین‌بار به آن نگاه کنی. می‌گذاریش روی سنگ‌های سپید و تمام می‌شوی.

یادت هست رفیق، چله نشسته بودیم آن سال. ذکرها را تو برایم گفته بودی و من تکرار کردم، همه‌ی چهل شب را با همان دانه‌های ظریف ارغوانی. امشب گوشه‌ی همان حرم را می‌خواهم برای چله‌نشینی.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٠ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها :