آشناست این هوای سفر، این آواز آدمی، این وزیدن باد

سکوت که می‌کنم نه این‌که حرفی برای گفتن نمانده باشد یا من بلد نباشم که بگویمشان. دیوارهای این‌جا که من ایستاده‌ام، صدایم را می‌بلعند. نمی‌گذارند بگویم که بودن کوتاه و نصفه و نیمه‌ات چه دلخوشی بزرگی برایم آورده است. تو که نمی‌دانی چه‌قدر دوست داشته‌ام و دوست دارم با کفش‌های کتانیم روی کناره‌ی جوی‌های این خیابان قدیمی راه بروم و با خودم مسابقه نیفتادن بگذارم و اصلا یادم برود که دیگر خیلی بزرگ‌تر از روزهای کودکیم شده‌ام و نباید هم بدانی که سال‌هاست وقتی مسابقه شروع می‌شود، دلخوشی کودکانه‌ام به آنی جایش را به دلتنگی می‌دهد برای نبودن دستی که نگهم می‌داشت از نیفتادن. حالا حتی اگر هم نباشی فهمیده‌ام که می‌توانم تنهایی مسابقه را ببرم.

تو که نمی‌دانی که چه‌قدر از این‌که کسی در راه‌های طولانی براند و از رادیو ترانه‌ای پخش شود بیزار بوده‌ام و چله تابستان هم سردم می‌شد به‌یاد آن پاییز و زمستان سیاه. حالا خودم هم باورم نمی‌شود که دلم می‌خواهد خودم نرانم و صبح‌ها با موسیقی رادیوی ماشین‌های دیگر فال‌ بگیرم.

من سکوت می‌کنم و تو هیچ نمی‌دانی، چون این‌جا که من ایستاده‌ام جایی برای این حرف‌ها نیست...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٤ امرداد ،۱۳۸٧
تگ ها :