هوس قمار دیگر

کسی نیست بیاید بگوید که هی سایه، چه بی‌‌جا دلواپس از دست دادنی، که عادت کرده‌ای به نبودن، به جای خالی، به این‌که بغضت را آتش کنی نه آب، که آنی شعله بزند از میان نگاهت و تمام شود و تو آن لحظه را فقط برای خودت نگه داری. که با لبخندی بپوشانی هرچه نشان از درد را در چهر‌ه‌ات می‌نمایاند.

کسی‌که بگوید چشم بسته‌ای وگرنه این همان راه هزار پیچ است که آخر مه‌گرفته‌اش را هم از همین‌جا که نشسته‌ای می‌بینی و حتی میان آن‌همه مه را. مثل وقت‌هایی که دلت نمی‌خواهد جاده را ببینی و خودت را به خواب می‌زنی، اما با چشم بسته هم پیچ‌ها را می‌شماری و دره را که با هرپیچ به کدام طرف می‌رود و تا اولین درخت سبزی که نشانه‌ی شهر مرطوب کودکیت باشد هم چشم باز نمی‌کنی.

از این‌همه سال نبودنت یاد گرفتم که آدم بازنده هم می‌تواند ادامه بدهد. حالا هم لابد بی‌خود می‌ترسم، برای از دست دادن چیزی نمانده. دل شکسته که دوباره نمی‌شکند، می‌گیرد؛ بگذار بگیرد.

برای همین است لابد که بی‌پروا می‌گویم به انتها فکر نمی‌کنم همین‌که در همین راه کنار تو باشم خوب است و به ابرها نگاه می‌کنم که این‌چیزها باورشان نمی‌شود.

 

خنک آن قماربازی که بباخت آنچه بودش

بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

  
سایه ; ساعت ۸:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۸ شهریور ،۱۳۸٧

+


فید منتخب من