بوی رفتن می‌دهی

«بوی رفتن می‌دهی

در را باز می‌گذارم

وقتی برو

که گنجشک‌ها و ستاره‌ها

خوابند...»

 

 

باید برای دل‌کندن چمدان بسته باشی تا بفهمی که بلیت یک‌طرفه در دست چه حرف‌ها دارد. باید روزهای آخر را گذرانده باشی که بدانی آدم دست و دلش نمی‌رود برای شماره گرفتن و گفتن کلام آخر. باید دلبسته باشی تا وقت دل بریدن درد بیاید چمبره بزند در گلویت و ناتوانت کند از گفتن. باید رفته باشی تا بدانی وقتی آن‌طرف شیشه‌ها می‌رسی یعنی تمام.

باید رفتن را تجربه کرده باشی. نه این‌که فرقی نکند که کدام طرف شیشه ایستاده‌ای، به راهی شدن یا بدرقه. هرکدام بغض خودش را دارد.

باید که آخرین ساعت‌ها باشد و کسی را در آغوش گرفته باشی که فردا دیگر نیست تا بدانی که چه می‌گویم. که حوصله کنی و فقط به قدر یک کاسه سفالی آب، پشت سر مسافرت اشک بریزی به شگون زود بازگشتنش.

باید که تنها رفتن را تاب بیاوری. باید که تنها ماندن را تاب بیاوری.

همین امروز بود که از پنجره ساختمان قدیمی درخت‌ها را و راه هر روزه‌مان را نگاه می‌کردم و لبخند می‌زدم به آفتاب بی‌رمق پاییزی که فقط وقتی روی زمین آن‌ یک تکه جا می‌تابد زیباست. چند روز دیگر از پنجره همان ساختمان که نگاه کنم تو هم دیگر نیستی، به همین سادگی.

 رفیق جان،

به سلامت...

  
سایه ; ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸٧

+


فید منتخب من