بگو قطار بایستد

«بگو قطار بایستد
بگو در ماه ترین ایستگاه زمین بماند
بماند سوت بکشد، بماند دیر برود
بماند سوت بکشد، برود
دور شود
بگو قطار بایستد ...»

هیوا مسیح

 حالا می‌دانم که آدم‌های شهرهای بی‌قطار یک چیزی در زندگیشان کم است که خودشان هم نمی‌دانند. همان که از هم دور می‌کند، همان که بهم می‌رساندمان؛ به فاصله یک شب پاییزی حتی. هنوز هم باور نمی‌کنم که طنین سوت قطار می‌تواند غمگین‌ترین نوا باشد وقت رفتن و زیباترین نغمه هنگام آمدن. آدم‌های شهرهای بی‌قطار، نمی‌دانند که آن‌که روی صندلی قطار نشسته به انتظار، چه قدر بغض دارد برای شنیدن صدای سوت؛ که چشم از شیشه‌ی خش‌دار پنجره برنمی‌دارد برای دزدیدن آخرین نگاه و امان از پاهایی که همان‌وقت نافرمان می‌شوند. شهرهای بی‌قطار از سنگین دل‌کندن قطار از ایستگاه هیچ نمی‌دانند. آدم‌های این شهرها، صبح پاییز در ایستگاه سرد خلوت نمی‌نشینند به انتظار واگنی که آرامش با خودش می‌آورد. و لحظه به لحظه نگاهشان به ساعت ایستگاه نیست و ته دلشان نمی‌لرزد از شوق. ایستگاه‌های قطار برای عاشق ماندن است شاید...

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٧
تگ ها :