Once

زمان خیلی چیزها را از آدم می‌گیرد. پررنگی خاطره‌ها و طنین صداها را. سرخوشی را و گاهی درد را. آرام آرام می‌گذرد و گذشته‌ات را - حافظه‌ات را- به غارت می‌برد. اما یک وقت‌هایی دستش نمی‌رسد ناب‌ترین لحظه‌هایت را کمرنگ کند، کهنه کند. تصویرهایی رنگی که سال و ماه هم بیاید و بگذرد همان‌طور دست نخورده می‌مانند. کم پیش می‌آید، اما مگر می‌شود که این لحظه‌های روشن نباشند و آدم بازهم ادامه دهد. نمی‌شود که تو نشسته باشی روی چهارپایه، سازی در دست گرفته باشی و مشق کنی و من عاشق‌تر نشوم و یادم برود که اصلا این‌‌جای غریب کجاست و ما در کدام شهر و کدام خیابان دنیاییم. همین‌که تو نشسته باشی و دست‌هایت را روی سیم‌ها حرکت دهی و من بایستم و نگاهت کنم و یادم هم نیاید که این نت‌های آشنا به کدام قطعه عاشقانه تعلق دارد، آن تصویر ماندگار را ساخته است. همان که مانده است با من و آن‌قدر مال من شده که تو هم دیگر نمی‌توانی بازپس بگیریش.

  
سایه ; ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٧

+


فید منتخب من