مرا به خود مگذار

من زیاد راه گم می‌کنم. می‌خواهم برسم به شمال، به غروب آفتاب می‌رسم. می‌خواهم تا آخر دنیا بروم آنقدر می‌چرخم که دوباره به خودم می‌رسم. شاید همین بود که سال‌ها پیش یک راهیاب هدیه گرفتم که دیگر گم نشوم. اما آنقدر گم شدم و پیدا که عادت کردم به سردرگمی‌ بین راه‌ها. تنها یک‌بار شد که راه ناآشنا را آمدم تا انتها. گفتی از همان‌جا بیا که دلت می‌گوید و من آمدم. از همان جاده‌ای که انتهایش به تو می‌رسید. خواب و خیال بود بی‌گمان. از گلفروش سر چهارراه بگیر تا آفتاب پهن شده روی جاده و چشم‌های خندان من در آیینه.

زیاد پیش می‌آید که من راه گم کنم. گوش ندهم به دلم و فکر کنم به جغرافیایی که هیچ‌وقت یاد نگرفتم. اما کم پیش می‌آید که روزهایم پر شوند از ناب‌ترین رؤیاها. گاهی به خاطرم بیاور که راه‌ها را بی‌نشان و علامت هم می‌توانم طی کنم تنها اگر تو در انتهایش ایستاده باشی به انتظار.

  
سایه ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٧

+


فید منتخب من