زمان گذشت و ساعت پنج بار نواخت

نه آنقدر دور که اقیانوس‌ها را بپیمایی، نه آنقدر نزدیک که با گذشتن از یک کویر و یک رشته کوه برسی. جایی میان آن‌همه دور و این‌همه نزدیک، دهکده‌ای است از آن‌ها که سفلی دارد و علیا. با کوچه‌های باریک سنگفرش و گلدان‌های شمعدانی و پیرزنانی که که در آستانه درها نشسته‌اند، برودری می‌دوزند و زیرچشمی غریبه‌ها را می‌پایند و ریز ریز می‌خندند. وسط میدان، کمی به سوی شرق یک کلیساست با یک ناقوس و لابد به وقتش از آدم‌های سالخورده دهکده پر و خالی می‌شود. اما عصر بهاری یک روز تعطیل که آن‌جا باشی، صدای ناقوس‌ها متوقفت می‌کند، چشمانت را می‌بندی و گوش می‌سپاری به هر ضربه و حواست که باشد می‌شماریشان.

صبح یخ‌زده کوتاه‌ترین روز سال را شروع کرده بودم به شمردن. یک دست که تمام شد، یاد جایی کردم نه نزدیک و نه دور و ناقوس‌ها نواختند. دوازده ضربه از زمانی که باد می‌پیچید میان موهایت و نگاه مرا خیره می‌کرد از آن بالا و پنج ضربه از وقتی که آمدی بگویی هیچ چیز تغییر نکرده است و هنوز این زندگی‌ست که جریان دارد. کسی هست که اگر بخواهد ناقوس‌ها را متوقف می‌کند و جریان این زندگی را تغییر می‌دهد. بگو که بخواهد...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٢:٢٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٧
تگ ها :