قصه‌ای دارم از این همراه خود

آخرش من شدم رفیق نیمه‌راه. بعد این‌همه سال که تو همراه بودی، حالا جایی میان راه می‌گذارمت و می‌گذرم. هدیه‌ای بودی برای شادباش نبودن او، با این‌همه از همان اولین روز آفتابی صبور دلتنگی‌هایم شدی. چه‌قدر راه نرفته را هم‌پا شدی میان باران و آفتاب. چند شب تابستان، سربالایی‌ها را به شوق دیدن ماه کامل راندیم و چند صبح سرد زمستان مرا و ابرهای دلم را در خود پناه دادی. چه‌قدر ترانه زمزمه کردی که یادم برود روز و ماه و سال را. چند خرداد با هم به موسیقی باد که میان چنارهای آن‌کوچه می‌وزید گوش سپردیم و خاطره مرور کردیم...  کسی نمی‌داند چرا شده‌‌ام نارفیق...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ دی ،۱۳۸٧
تگ ها :