روزی كه هميشه باران می‌بارد

سرم را محكم به بالش فشار مي‌دهم، سردرد روي بالش پهن مي‌شود.

مانده تا پاييز تمام شود. باران مي‌بارد. مثل هميشه‌ي اين سالها. انگار يك‌روز از سال هميشه بايد باران ببارد. كنج اتاق مركز شده بر دَوَرانِ سرم. ذهنم چند پاييز به عقب مي‌رود.

شب است. بسته‌اي روي ميز است. با پوششي زرد و يك روبان كه به ظرافت دورش پيچيده شده. دلواپسم، با اين‌همه لبخند مي‌زنم.

سالي ديگر؛ از صبحش باران باريده. دوستي همراهيم مي‌كند. ميان باران به جستجويم. عصر كه مي‌شود، باران بند مي‌آيد و من سرخوش هديه‌اي را روي ميز مي‌گذارم.

پاييز ديگري‌ست. سيل از آسمان مي‌آيد. دسته‌ي اسكناس را مي‌شمارم و روي پيشخوان مي‌گذارم، شاديم را تا غروب پنهان مي‌كنم. آخرين بار است كه لبخند مي‌زنم.

سال بعد، خيابانهاي شهر را دور مي‌زنم، باران و اشك همزمان فرو مي‌ريزند، يكي بر شيشه‌ي ماشين، يكي بر گونه‌هايم.

و باز مانده تا پاييز به پايان برسد. هاي‌هاي گريه‌ام را لاي پرهاي بالش فرو مي‌برم، سردرد پهن شده نمناك مي‌شود. سطري از خوشبختي كسي خط نمي‌خورد. باران همچنان مي‌بارد.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز شنبه ٧ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :