خیال محال

قرار بود سرگردان شوم به انتخاب

که کدام‌ شادی بودنت را زودتر از من فریاد بزند

عطر نرگس‌ها یا لطافت رزها

 

می‌خواستم چشم ببندم تا دستی

تارهای تیره را روشن‌ کند

آن‌قدر که تو دوستش داشته باشی

آن‌قدر که به دلخوشی تو، من هم بخواهمش

 

چشم باز کردم و لبخندم را ناباورانه نگریستند

نبودنت را گواه گرفتند

تو را «خیال» خواندند

و مرا خیال‌‌ساز

 

آنقدر دور ماندی و نیامدی

که دیگر نه سرگردان سپیدی و سرخی گل‌ها شدم

نه رنگ‌های سیر و روشن

 

تارهای سپید هم سر جای خود ماندند.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ بهمن ،۱۳۸٧
تگ ها :