گوشه دیگر کن

صبح که یادم آوردی نقاشی ابرها را در آسمان نگاه کنم، تازه باور کردم بهار شده با آسمان آبی صبح‌هایش و پس‌کوچه‌های سبزش و می‌شود دیگر جز برای ماه کامل شب هم‌، سر را بالا گرفت و خیره شد به نور. اما بهار این شهر همیشه با گل‌های زرد بزرگراه‌هایش می‌آید و من نگاه نکردم شاید که نیاید و فکر کردم اگر خاک کتاب‌ها را نگیرم، سال نو نمی‌شود اما شد بی آنکه صدای توپ بیاید و ماهی‌ها در آیینه ثابت بمانند. فقط من خیره شدم به نقطه‌ای و آن چهار جمله را چندبار تکرار کردم تا بغض از این سال به آن ‌یکی تاب نخورد و خودش را پهن نکند روی بهارم.

صبح که ابرها را نشانم دادی، دلتنگ ابر سپیدی شدم که نشسته بودم رویش، پاهام را تاب می‌دادم. رنگ این روزهایم را نمی‌دانم، ترانه‌اش را هم، تا برای غریبه‌هایی بگویم که بی‌وقت به خلوتم سر می‌کشند و سراغ شکستن سکوتم را از هم می‌گیرند؛  اما نوایش گوشه‌ای حزین است که کسی انگشت می‌سراند روی سیم‌ها و تمام روز را و تمام شب را می‌نوازد. اگر توانستی ابرهای دل من را هم نشان بده تا لبخند بزنند و دور شوند.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸۸
تگ ها :