جوزا

برایت نگفتم که دل‌ِ تنگ را زیر کدام درختِ کدام پس‌کوچه آرام می‌کنم یا تو از یاد بردی بپرسی دل که می‌شکنی کجای شهر پنهان می‌شوم؟ می‌خواستم دستت را بگیرم، برویم زیر چنارها، از همه سال‌های بعد از آن بهار بگویم، تو گوش بدهی آنقدر که عکس قصه‌ام بیفتد توی چشمهات و رنگی شود؛ که خیالم راحت شود خلاصه شنیدیَم. تو نیامدی یا من نخواستم؟

می‌گذاشتم سال بگذرد تا بروم بنشینم زیر سایه درخت‌ها و فکر کنم به آن غروب و بزرگ‌شدن را حس کنم، بی‌آنکه در آیینه دنبال موی سپید بگردم یا عددها را دنبال کنم. هر بهار، یک‌بار به خلوت - به خیال خودم- نفرین‌شده کوچه پا می‌گذاشتم که اشک بریزم؛ نبخشم؛ از یاد نبرم؛ منتظر بمانم؛ حق بدهم؛ شکر کنم و بزرگ شوم.

از همان روزی که نیامدی تا این‌ها را بگویم، کوچه پناه‌جای امنی شده که سایه روشن غروب‌هایش مرا با غم تو پنهان می‌کند. سال نه، نمی‌گذاری که ماه بگذرد ... برایت نگفتم؟

«عمری دگر بباید

بعد از وفات ما را

کاین عمر طی نمودیم

اندر امیدواری»

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٩ خرداد ،۱۳۸٩
تگ ها :