اين كوچه‌ها

گرماي انگشتانم را سرماي صبحِ پاييزي به غارت برده است. سراشيبي خلوت را آهسته پايين مي‌روم؛ پيِ كوچه‌اي كه نامش با «شب» شروع مي‌شود. به آيينه نگاه مي‌كنم، پشت سر آفتاب بي‌رمقٍ چند پاييز عقب‌تر مي‌تابد و دختري كه دستانش را در دستهاي تو تاب مي‌دهد و بي‌خيال مي‌خندد.

كجاست اين كوچه كه نامش با شب شروع مي‌شود. امتداد كوچه كشيده مي‌شود تا آخرِ دنيا.

دختر به گمشدنِ در كوچه‌پس‌كوچه‌ها مي‌خندد و دستهايت را آرام مي‌كشد به دنبالِ راهي ديگر.

كوچه‌ي بن‌بست نزديك‌تر مي‌آيد. هيچ چيز تغيير نكرده. روي انتهايي‌ترين صندلي مي‌نشينم. دختر كنار تو رديف اول نشسته بود. عكاس عكس گرفت و گونه‌هاي دختر صورتي شدند.

عكاس جاي خالي تو را در كادرش تنظيم مي‌كند و يك لحظه تنهايي مرا ثبت مي‌كند.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۳
تگ ها :