رؤیاباخته

آن‌قدر رؤیا باخته‌ام که فراموش کردم کدام در سرم شور می‌آورد، کدام در دلم قند آب می‌کرد. گاهی دیدنش دست دیگران یادم را تلنگر می‌زند تا تلوتلو بخورد، به عقب بر‌گردد و لبخند غمگینی بزند به حراجی که هیچ‌وقت چوبش را پایین نیاورده بودم و دیگری از آن خود کرد. تصاحبی که نامش ربودن نیست. می‌شود که ندانی و رؤیایی را سال‌ها از آن خود کنی. با این‌همه انگار حلقه‌ی فیلم را از تاریک‌خانه‌ی عکاس ربوده باشند. بازپس گرفتنش؟ تصویری که سال‌ها روی دیوارهای شهر به‌نام دیگری‌ست را چگونه می‌توان از حافظه‌ی دنیا پاک کرد.

بی‌رؤیا که باشی خبری از باختن و ربودن و حراج نیست.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ اردیبهشت ،۱۳٩٠
تگ ها :