یک شعر

«مگر چند بار دیگر می‌توانیم
برلاشه‌های خسته‌مان لباس بپوشانیم
صداهایمان را به میدان بیاوریم
صورت‌هایمان را برگردانیم
از دوربین‌هایی که مال ما نیستند
و از خون‌هایمان که فواره می‌زند
                                    عکس بگیریم!
مگر چند بار دیگر زنده‌ایم
که هر روز مرده‌ای از ما گم می‌شود
مرده‌ای از ما زهر می‌خورد
ومرده‌ای از ما
می‌ترسد که گم بشود
می‌ترسد که زهر بخورد
می‌ترسد که سلول‌هایش فلج بشود
توی سلولی که هیچکس نمی‌بیند!
مگر چند بار دیگر......؟!»

ناهید عرجونی

  
سایه ; ساعت ٢:٢٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ خرداد ،۱۳٩٠

+


فید منتخب من