اگر بهار آمد، برای من هم کاموا بیاور*
شبهای بلند پاییز و زمستان را بافتم تا حواس ببازم. آرام و بیصدا، کنج گرمی، نخ پیچیده دور انگشت را تاب دادم که با زیرها همراهی کند و به کندی با روها راه بیاید. زیر و رو دارد روزها...
بههم بافتن خوب است، خیال بافتن حتی. حواس آدم را پرت میکند روی کلافهای رنگی، رجهای زیر و رو و دانههایی که از این سو به آن سو بازیگوشی میکنند؛ خاطرههای شیرینی که میآیند و میروند. غمی که لای رشتهها به هیأت پوششی گرم بالا میآید، دلآشوبهای که روی راههای رنگی تاب میخورد، آدم را دور میکند از بیلبخندی روزها. دلگرم که نه، اما نوک انگشتان یخکرده را تسکین میدهد.
شکافتن سادهترین است، رجبهرج؛ اما دلآزار. غمی که در زیر پنهانش کرده بودی رو میشود وقت شکافتن. کلافهای رنگی خیال، گلولههایی میشوند بیقواره که نشانهات میگیرند.
خیالها و رؤیاها و روزها و دروغها را شکافتم رجبهرج با درد. گوشهی اتاق پر شده از گلولههایی که برای نشانه گرفتن قامت من زیادی بزرگند.
*عنوان برگرفته از نام کتاب «بهار، برایم کاموا بیاور»
نظر ()


