نشانه‌ها, افسانه‌ها

ترکیب زنگار آب بود و مس. دیگری گفت رنگ من است. شاید برای آخرین بار در شک نکن‌ گفتنش, تردید نکردم.

در آن اتاق, دلواپسی میان زنگار آب و مس دلم را چنگ می‌زد وقتی که آمدی و دیگری نه. گفته بودی اولین, یاد مرا برایت آورده بود به مانندی؛ دیگری
هم. در پاگرد راهرویی کوچک رنگ چشمهاش تو را برایم از دور آورد, شباهت غریبی که
دلبسته ام کرد.

کنارت نشستم؛ دمی دلواپسی درازای آن شب پیش روی پاییز از خاطرم رفت. تنها آمده بودی, دیگری از تنها آمدن, از آمدن, واهمه کرده بود.

انتهای شب بود, در هیاهویی که تعلقی به آن نداشتم, دستم را گرفتی, همان که روزگاری به احترام بوسه‌ای بر آن زدی چون دیگری؛ چرخاندیم, لبخند زدم و با تو همان یکبار چرخیدم تا نبودنش دلم را زیر و رو کند.

سنجاق‌های میان موها را یکی یکی باز کردم با درد, شب تنها شدن بود. بغض آمده بود, خستگی و جای چنگ‌های دلشوره‌ی روز را پس می‌زد.

برایم خطی نوشتی, برای هم نوشتیم تا از فردا هم ساعت‌ها بگذرد.

به خاکستری موهایت نگاه می‌کنم در آبی قاب دریایی دیگر. دریا را من اما عاشق‌تر بودم. دیگری هم لابد کنار دریایی در بهشت رنگ چشمهاش را قاب می‌گیرند. همان که دنیادنیا با دلم بود و فراموش کرد تصویری از من را میان زنگار آب و مس تماشا کند.

  
سایه ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢ آذر ،۱۳٩۱

+


فید منتخب من