ايمانم را کجا برده‌ای

ببين، تلنگري كافيست تا ديگر بار اين تكه‌هاي بند زده را خرد كند. چه سود از آن همه روز كه نشستم تا اين تكه‌ها را به هم بچسبانم. ديگر نسيم هم كه مي‌وزد، هزار تكه مي‌شوم.

ببين،حالا از نبودنت حفره‌اي سياه مانده كه با «هيچ» هم حتي پر نمي‌شود.

باد كه مي‌وزد، تكه‌تكه مي‌شوم، باران كه مي‌آيد غرقه مي‌شوم، و هيچ ندارم كه به آن دست بياويزم.

باد و باران هم كه نباشد، بهانه‌اي پيدا مي‌شود كه من هر روز به «هيچ» برسم.

ببين، ايمانم را هم به غارت برده‌اي.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٤:٥٧ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :