اگر دوباره ببینمت

"بید بلندی بود سرکوچه

کنار جویی که نقره می‌رفت با ساز ماه

که در برگ‌ها با باران می‌لغزید

تنهایی نیمکتی

که به بالا آمدن آفتاب و خستگی عابران منتظر بود.

رفتن برای چیست؟

اگر دوباره ببینمت

با تو از خاطره‌ها خواهم گفت که در کوچه جا گذاشتی

از دلی کنار در, نگاهی که همیشه از پشت پنجره می‌لغزید

باران آن روزها ریز و سرد بود

و کوچه تنها

و تو تنهاترین مسافر تنهایی

کجا می‌رفتی؟ رفتنت رفتن کجا بود؟

 

اگر دوباره ببینمت

با تو از آن ساعتی خواهم گفت که باران آمد

و نگاه تو مه آلود شد.

از صدای کسی که بر آستانه ایستاد

پیراهنت خیس شده بود

و تو می‌رفتی

رهسپار کجا بودی؟ کجای جهان راه تو بود؟

من در انتهای دیوار خانه‌ات

تصویر نقش شده‌ی آدمی را دیدم

که چشمانش اندوه هزار گناه

هراس هزار غربت

هزار تنهایی را می‌گفت

و در انتظار رفتن بود.

اگر دوباره ببینمت

با تو از آن تصویر

و هزار خاطره خواهم گفت

از قطاری که انتظار را بر من نهاد...

اگر دوباره ببینمت

با تو از همه چیز خواهم گفت

جز خداحافظ

جز خداحافظ ..."

 انتخابی آزاد از شعر"اگر دوباره ببینمت", اسماعیل یوردشاهیان

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳٩۳
تگ ها :