To the End of Love

زن نشسته رو به روى عکس‌ها, به قاب‌بندی‌ها نگاه می‌کند، امضاى عکاس پاى همه آن‌هاست. انگار با روان‌نویس آبی زیر هرکدام را با حوصله به خطی زیبا آراسته باشد.

مرد گفته بود یک وقت زن عکس‌ها را نبیند؛ حواسش زیادى جمع است، عکس‌های امضا نشده را هم می‌شناسد. زنِ امروز که بی‌حواس است؛ اصلا حواس جمع نمی‌خواهد این قاب‌بندی‌ها.

عکاس گفته بود که دیگر آدم‌ها و نقش‌های رنگارنگ را از نگاه رنگى خودش به تماشا می‌نشیند، نه از دریچه‌ی کوچکى براى ثبت لحظه‌ها. پیش خودش خیال بافته که عکاس‌ها پنهانى عکس می‌گیرند یا دروغگوها به جهنم نمی‌روند.

زن نشسته به لبخند تک‌تک غریبه‌های توی آلبوم نگاه می‌کند. چه قدر غریبه‌اند این‌ها که به دوربین نگاه کرده‌اند. چه قدر آشناست آن‌که لبخندها و حالت ایستادنشان را ثبت کرده است. آن قدر که یقین داری در صفحه بعد دیدارش می‌کنی. زن, صفحه‌ها را ورق می‌زند و خوب می‌داند که این‌ها فقط بخش کوچکی از حقیقتی پنهان‌اند.

عکاس هم حواسش زیادى جمع است. پشت دوربین ایستاده و مراقب است که لباسِ سبز و لبخندِ گرم و شادىِ چشم‌هایش را یک وقت کسى عیان نکند. جذابیتی که گمان می‌بَرَد در حالِ پنهانش به دست می‌آورد؛ استخوانی در گلوی زن.

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٩ فروردین ،۱۳٩۳
تگ ها :