تصویر دوریان گری

یک وقتی همه از کتاب‌های تأثیرگذار زندگیشان می‌نوشتند. من هیچ وقت نتوانستم از بین کتاب‌ها فهرستی را در ذهنم مرتب کنم. لابد هرکدام یک وقتی تأثیرش را گذشته بودند. اما ابتدای روزهای کوتاه و خاکستری همین دی ماه به یک کتاب زیاد فکر کردم. یادم نیست چندساله بودم؛ اما خوب یادم می‌آید که روبروی کتابخانه‌ی سبزرنگ خانه‌ی خانم و آقای مترجم ایستاده بودم به جستجوی کتابی برای خواندن. یک کتاب قطع جیبی قدیمی، چاپ سال‌های نوجوانی میزبان‌- «تصویر دوریان گری، نوشته اسکار وایلد»- را از کتابخانه بیرون کشیدم.

آن وقت‌ها که هیچ، هنوز هم مطمئن نیستم که تأثیر تغییر شکل هنر بر امور واقعی و مسئله‌ی زیبایی شناسی را از کتاب فهمیده باشم، آنچه یادم هست، خودشیفته‌ای بود که آرزو کرد جوان و زیبا بماند و کراهت هرزه‌گردی‌ها و رفتار لذت‌طلبانه‌اش فقط بر تصویرش روی بوم نقاشی شده منعکس شود و آرزویش برآورده شد.

یک نویسنده‌ای هم خیلی قبل‌تر گفته بود که همه‌ی قصه‌ها تکراریند و تفاوت در نوع روایت آنهاست. من قصه‌‌ی دیگر را با مفروضاتی خودساخته بر کتاب منطبق کردم. نقاش و نقاشی، من بودم و مهرم و خودشیفته «او».

اگر نقاش راوی قصه باشد، پایان همانجاست که دوریان گری او را می‌کُشد. سکانس نهایی بماند برای تماشاگران زنده.

  
سایه ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اسفند ،۱۳٩٥

+


فید منتخب من