One wound is enough to feed the open wounds of the sky*

می‌گوید دلش که تنگ می‌شود به تصویر نگاه می‌کند به گمان این که روبرویش دارم لبخند می‌زنم و بعدتر با کنجکاوی می‌پرسد، که چه کسی آن را برداشته است. بلند فکر می‌کنم و صدایم را می‌شنوم که دارد می‌گوید: همان که باید. متعجب و با انکار، از وجودش می‌پرسد. به خودم می‌آیم و خاطرش جمع می‌شود با شنیدن: نه، یکی از آشناها. می‌گذرد، می‌گذریم.

دیگری به مهر می‌پرسد که آیا آن چهره را من ثبت کرده‌ام و می‌دانم که ته دلش می‌خواهد بشنود؛ آری. می‌شنود که "نه، یکی از آشناها." و نمی‌شنود که توی دلم می‌گویم که همه‌ی این سال ها یک بار هم نشد که خودش را از نگاه من به دیگران نشان بدهد. همیشه بهانه‌ای هست؛ قاب‌بندی نادرست، نابلدی من، لرزش دست، نور و نگاه. برای نخواستن همیشه بهانه بسیار است. می‌گذرم.

*Edmond Jabès

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ مهر ،۱۳٩٤
تگ ها : عکسها