فاصله

ماه‌ها روی هم تلنبار شد تا به این باور برسم که می‌شود روزگاری«بانو» بخوانندت بی‌آنکه دمی بانو شوی و می‌شود از شب سخن بگویندت و تنها سیاهیش را برایت به‌یادگار بگذارند.

فریب را که مشق کنی، قلمت چه آسان روی صفحه رد می‌گذارد که «بانو تویی»...

هی... چه ناباورانه به آنچه کردی نگریستم. حالا آخرین خاطره‌ام از تو به دوری قرنی می‌مانَد. دور شده‌ای، رفته‌ای آنسوی دریاها، راه بر رؤیاهای محالم سد کرده‌ای و من هی نامت را تکرار می‌کنم که میان این همه فاصله را پر کند. با این‌همه آنچه پُر می‌شود خوابهایم است از کابوسهای شبانه.

 

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۳
تگ ها :