يار، ای يگانه‌ترين يار

سه حرفِ نام تو مرا مي‌بَرَد به روزهاي كودكي و كوچه‌هايي پر از بوته‌هاي تمشك و طعم خوش عطرهاي تابستان و نواي آوازخواني كه دلخوشيهاي مرا مي‌خواند.

عمري گذشته از آن روزها كه نامت را مشق مي‌كردم بر سپيدي كاغذ، با اين‌همه هنوز هم مي‌بَرَدَم به آستانه‌ي مهري كه در دلم خانه كرده بود، مي‌برد به بوي شنهاي خيس آن خيابان كه انتهايش به دريا مي‌رسد...

هي...حالا هر خبري كه از تو  مي‌رسد، موجي مي‌شود؛ مي‌كوبد بر دلم. تقدير تو را ديگر چرا آشفته نوشتند، يار...

دخترك دستت را گرفت و خط بلند خوشبختيت را خواند و من چه كودكانه دلم گرفت. حالا كجاست آن خط بلند كه چنين پريشان شده‌اي.

مي‌خواهم چشم ببندم و باور نكنم به خطا رفته‌اي. بگو كه باز دخترك فالت را مي‌گيرد و خوشبختي‌ات را به من فخر مي‌فروشد...

 

  
سایه ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ بهمن ،۱۳۸۳

+


فید منتخب من