نصيب

به لحظه‌اي نرسيد كه دستي راه گلويم را محكم گرفت، مثل همه‌ي روزهاي اين دوسال كه بوي شوري اشك مي‌دادند. نامت همان تلنگر بود كه گفته بودم مي‌شكندم. به اندازه‌ي شمردن تا ده هم صبر نكردي، آمدي، زير و رو كردي و رفتي. با همان كلام فريب، همان دروغ مظلومانه كه قصد آزارم را نداشته‌اي هيچ‌گاه. دوگانگي‌ست در كلامت كه اگر قصد به آزار داشتي چگونه ويران مي‌كرديَم...

نصيب من هم بعد از سالي همين دو سه خط بود انگاري كه باز راه گلو ببندد و خاطر آشفته كند و تو هنوز گاه‌گاهي مي‌آيي، سرك مي‌كشي كه نكند تارهاي خوشبختيت پاره شوند به تيغ نفرين.

مي‌داني بي‌نصيبم كردي از هرچه مهر، شوق، تبسم، نفرتم را اما به تاراج نخواهي برد كه سهم من همين حس غريب است تا ابد.

 

  
سایه ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ بهمن ،۱۳۸۳

+


فید منتخب من