دريغا عشق

نشسته‌ام و  انگشتانم را روي خاكستر بر جاي مانده از آتشِ مهرت مي‌كشم، پنداري هزار سال از روشني‌اش گذشته است.

مي‌بيني چه بر سر مهرِ بي‌پايانت آمده. اين روزها تنها يكديگر را تحمل مي‌كنيم. تو مرا كه گمان مي‌بري ليلي ديگري شده‌ام و من تو را كه نقاب عاشقي از چهره مجنونت برداشته‌اي.

صادقانه بگويمت، مي‌خواستم تو ديگر دليلي بر درستي باورهايم نمي‌شدي. با اين همه نماندي تا به آخر، كه بگوييَم آنچه اصل مي‌دانم اين روزها، جاي درنگ دارد.

اندوهگين نيستم فقط دلم مي‌خواهد برايت بنويسم كه مهر، رنگ و بوي سال و ماه نمي‌گيرد، فراموش نمي‌شود، آتشش خاكستر نمي‌شود و آن‌كه بهانه بگيرد، سرزنش كند، دل‌آزرده كند، نشنود و نبيند را مجنون نام نمي‌نهند. همين‌...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ اسفند ،۱۳۸۳
تگ ها :