عبور بايد کرد

مي خواستم بنويسم كه اين روزهايم بي‌رنگِ بي‌رنگ است. حتي يكنواختی‌اش آوار نمی‌شود روی دلم که سنگینی‌اش را حس کنم. می‌خواستم بنویسم که انگار هیچ‌چیز حتی هوای این روزهای اسفند هم مرا سرحال نمی‌آورد. حتی گرمای این آفتاب که رخ نموده بعدِ این همه ماه.

نشانه‌ها را دنبال نمی‌کنم با این‌همه هنوز هم روی برگه‌ی تقویم روی میز می‌نویسم: «می‌دانم تعبیری پسِ تمام این خوابهای آشفته است.» و انگار این دو روز همه‌ی خوابهایم تعبیر شدند. تمام اتفاق‌های این روزها به‌یادم آوردند که هنوز هم عصبانی که می‌شوم صدایم، دستهایم و پاهایم می‌لرزند، نمی‌دانم چرا بزرگ نمی‌شوم بعد از این همه «سالگشتگی». چرا نگاه سردم هم می‌لرزد از خشم. نمی‌دانم چرا از کنار همه‌ی اینها عبور نمی‌کنم و پوزخندی بر این‌ها که آشفته‌ام می‌کند نمی‌زنم. هنوز هم پیِ گوشی می‌گردم جای گوشهای شنوای تو تا برایش بگویم.

 

  
سایه ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۳

+


فید منتخب من