تاراج

دلم می‌خواست حالم آنقدر خوب بود که یک عاشقانه می‌نوشتم و هی مرورش می‌کردم و تندتند قطره‌هایی که پلکهایم را سنگین می‌کردند پس می‌زدم و عاشقانه‌ام را از بر می‌کردم.

اما آنقدر تلخم که تنها می‌توانم بر سر این‌که چنین بی‌پروا نام کوچکم را می‌خواند فریاد بزنم تا یا وقاحتش را بشکنم یا صدایم شکسته شود.  

تقدس نامم را صدای این غریبه‌ به تاراج می‌برد.

گاهی فکر می‌کنم آنطرف‌تر از آستانه‌ی درد بی‌گمان بی‌حسی‌ست وگرنه آدمی چگونه زندگی را تاب می‌آورد.  

 

  
سایه ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٦ اسفند ،۱۳۸۳

+


فید منتخب من