دير می‌شود

مي‌داني، هميشه دير مي‌شود، آنقدر دير كه ديگر ياد گرفته‌اي دردِ به استخوان رسيده را هم تاب بياوري و گونه تر نكني.

از آن محله و خيابان و آن ميدان مي‌روم. به همين سادگي. بعد از آن همه روزها و شبها كه رو برگرداندم از دوراهي آن كوچه و چشم بستم به راهي كه به آن ميدان مي‌رسيد و خود را به خواب زدم تا آن همه ياد و خاطره را و جاي خاليِ منتظرت را نبينم، حالا مي‌روم.

خيلي دير شده است.

مي‌ترسم رفتنم، همان كوچ بزرگ را مي‌گويم، آن هم همين‌قدر دير شود كه ديگر اشتياقي به هيچ نداشته باشم.

كاش پيش از آنكه ديرتر شود از همه‌ي اينها مي‌گريختم...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :