مرگ در سايه نشسته‌است و به ما می‌نگرد

خمیده شدن قامتِ همیشه محکمت را چه‌کسی باور می‌کند بانوی صبوریها. تو خوابیده‌ای و آن‌سوتر کنار این‌ها که اشک‌هاشان را پنهان می‌کنند، کنج دیوار سایه‌ی مرگ افتاده است. پیچ کوچه را که رد می‌کنم دلم هوای حضورت را می‌کند. دیگر از پنجره به حیاط خانه‌ات که سالی‌ست بیگانه‌ای تصاحبش کرده نگاه نمی‌کنم، اما می‌گویند این بهار هم گلهای یاسمنت میان آن همه آجر و سیمان شکفته‌اند. آن‌همه صبوری کردی بر ذره‌ذره آب شدنِ دردانه‌ات و در سکوت آن خانه‌ی بزرگ، تاب آوردی جای خالیِ همدمت را و باز بد نگفتی به این‌چنین چرخیدن روزگار. پیش از آنکه پلک‌هایت را برای همیشه برهم بگذاری راز این تحملِ بی‌پایان فاش کن شاید که تاب بیاورند نبودنت را اینها که چنین اشکهاشان را از نگاه تو پنهان می‌کنند.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٤
تگ ها :