پراکنده

سرگیجه که سراغم می‌آید تازه یادم می‌افتد که وابستگی در من چقدر ماندگار است، حالا به هرچه شد، چه این دانه‌های ریز سفید در غلاف نقره‌ای، چه تو که این روزها، همین روزها که کابوسی را هزار بار زنده می‌کند برایم، نام مرا هم فراموش کرده‌ای.

نمی‌شود دمی بیایی اینجا تا کمی از این همه ناگفته را بگویمت؟ نمی‌دانی این روزها روحم چقدر خراش بر می‌دارد از این همه ناموزونی روزگار. دور که می‌شوم تازه می‌بینم چه کسالتی را زندگی می‌کنم و تنها ترسی بی‌اساس به ادامه وا می‌دارَدَم، به تحمل. این روزها هر که از راه می‌رسد مرا به هیأت گوشی بزرگ می‌بیند انگار و بی‌خیال نگاه خالیِ من هی روزمرگی‌های کسالت آورش را تکرار می‌کند بی‌آنکه یکبار سکوت کند شاید صدای گرفته‌‌ام را بشنود و بگوید «چه شده رفیق» ...

پراکنده هم که می‌گویم تازه یادم می‌افتد که یک بعدازظهر ویران است و باز کسی نیست که اینها را برایش بگویم...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۸ خرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :