بی‌قراری

«از پرده پنهان نیست.. از این خلوت خسته پنهان نیست.. از این دل شکسته پنهان نیست.. از تو چه پنهان!» يك وقتهايي مي‌شود مثل دیشب، مثل تمام امروز که دوباره برمی‌گردم به روزهای اول و دلم از دلتنگی می‌خواهد منفجر شود. نه فکر کنی مثل دلتنگیهای همیشگی، نه. بی‌قراری است گمانم. دیگر مدارا نمی‌کند، تاب نمی‌آورد، بی‌وقفه به در و دیوار می‌کوبد؛ چه میان یک بزرگراه باشی یا کنج اتاق شبِ هنوز داغ از تابستان نیامده را به دلشوره‌ی فردا بگذرانی.

درمان ندارد انگار این درد.

می‌خواهم بعد از دو سال، تمام شب را ماگنولیا بخوانم و به جاده گوش کنم؛ چه اهمیت دارد، بگذار فردا با چشمان پف‌کرده ببینندم.

 

 

  
سایه ; ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۸ خرداد ،۱۳۸٤

+


فید منتخب من