ماه شب چهارده

شبِ تابستان، سرپایینی یکی از خیابانهای خلوت را پایین می‌آیم، روبرویم ماهِ تمام نگاهم را می‌رباید، تقویم را نمی‌دانم، بی‌گمان به نیمه رسیده این ماه که نامش را هم نمی‌دانم. در طالعم نوشته‌اند در شبهای مهتابی، عاشق. باد گرمی از پنجره‌ی‌ باز می‌وزد و با خودش بوی تابستان می‌آورد. من انگار به بوی شبهای تابستان عاشقم و این ماه.

اگر شاعر بودم و کمی عاشق لابد می‌نوشتم: «مهتاب نقره می‌پاشد به شبم و نگاه تو روشن می‌کند رویِ مهتاب را»

من اما هیچ‌کدام نیستم و فقط دلم می‌خواهد بروم روی بام، دستم را لبه‌ی قرنیز بگیرم، به آسمان نگاه کنم و هی فکر نکنم که چقدر دلم برای سخن گفتن با کسی تنگ شده و هی نخوانم: «با تو سخن گفتن، مثل دست‌کشیدن به‌رویِ مخمل است..مثلِ غوطه‌خوردن در آب زلال..مثل رؤیای خوشی دیدن در تمامیِ طولِ شبی بلند..»

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :