خواب بی‌تعبير

عزیزی گل‌گلدون را فرستاده. بازش می‌کنم به «تو بیا» که می‌رسد اشک‌هام‌ بی‌اجازه می‌نشینند روی گونه‌هام. دلم برای خودم می‌سوزد.

دوباره آمده ‌بودی، چند دقیقه ماندی، برهم ریختی و رفتی. خواب دیدم که آمده‌ام پیشت، نمی‌دانم برای چه. تو گفتی حتماً حالم بد بوده، من تلخ گفتم چه‌می‌دانی که حالِ بد چیست. قبل‌ترش بی‌اشک گریه می‌کردم و با دستهایم به صورتت می‌کوبیدم، چون کودکی بهانه‌گیر. دستهام اما توان نداشت، تو درد را حس نمی‌کردی. آمدم کنار پنجره، همان که پرده‌ای سبز داشت و من همیشه از آن به حیاط خلوت خانه‌ی پشتی نگاه می‌کردم. دریا پیدا بود با موجهای بلند. تو یک چیزهایی می‌گفتی که من نمی‌فهمیدم، فقط یادم هست که از دنیای من و فاصله گفتی و من ناتوان‌تر از همیشه چیزی از رفتنت گفتم و دستهایم را جلوی صورتم گرفتم و چشم گشودم. پلکهام را اگر دوباره روی هم می‌گذاشتم، تو ادامه می‌دادی لابد. تاب نداشتم اما.

  

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :