يک شعر

بیا شمعها رو فوت کن، که صد سال زنده باشی

 

«چگونه‌ام؟

بوی تمام جوراب‌های نشسته‌ی دنیا در بینی‌ام

و انگار نه انگار.

 

ته مانده‌ی کاغذهای سیاه شده

و لبه‌های خالی کاهی روزنامه

بیش از کاغذهای سفید و تمیز وسوسه گرند

و قلب یک هیجان بزرگ

مرا به سوی خودش می‌کشد؛

باز مثل همیشه تو خالی است

تو خالی!

تمام لذتها انگار از دور لذتند:

وقتی به آنها نمی‌رسی یا وقتی از آنها گذشته‌ای.

حتی تمام نفرتها تو خالی‌اند،

 آیا آن خط ساده‌ای را

که عشق و نفرت را مرزبندی کرده است ندیده‌ای؟!

چنان نازک است

که با چشم غیر مسلح دیده نمی‌شود

وچنان ناپایدار

که در تلألو نوری محو می‌شود

شاید برای همین

خیلی وقتهایی که بیزار بوده‌ای

عشق ورزیده‌ای.

عادت که می‌کنی،

بوی تمام جوراب‌های نشسته دنیا هم

آزارت نمی‌دهد...

و چگونه باور نمی‌کنی

که رکیک‌ترین کلمه‌ها

در لحظه‌ها و زمانهایی

قشنگ‌ترین حرفها می‌شوند

و تمام پستی‌شان

حس‌های چندگانه‌ی مخفی را

با لذتی شگرف بیدار می‌کند؛

باور نمی‌کنی که رکیک‌ترین کلمه‌ها

صادقانه‌ترین حرفها بوده‌اند؟!

 

چگونه‌ام؟

به گونه‌ای که دیگر محال است

دچار آن سادگی شوم

که چیزی را قطعا باور کنم

یا فکر کنم که عشق و نفرت، دو مفهوم جداگانه‌اند!

یا خوبی و بدی، یک چیز نیستند!

بزرگ شده‌ام؟

آری؛

آنقدر که خود را بلعیده‌ام.

 

هنوز قلب یک هیجان متوسط

(با اینکه دیگر می‌دانم تو خالی است)

مرا به سوی خودش می‌کشد

همین،

ثابت می‌کند که

زنده‌ام.»

شعر از: رهای آبی

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ امرداد ،۱۳۸٤
تگ ها :