نخستين

رفتم تا همانجا كه تو روزگاري جواني كردي و عاشقي. پا بر پلكان همان بناي آجري دلگير گذاشتم؛ لرزان. همانجا كه تو پا مي‌نهادي.

نگاه لغزاندم بر آن درختاني كه داستانها داشتند از رازهاي آنها كه آمدند و رفتند و هنوز خاموش ايستاده بودند.

برق نخستين نگاه‌ها پاي همان پله‌ها جهيد يا در يكي از خمهاي تو در توي آن ساختمان. نمي‌دانم.

تنها رد نگاهت روي همه‌ي ديوارها بود، بر او. من غريبه بودم آن روزگاران چونان كه اين روزها.

 

هميشه اولين، سِحر ديگري دارد. با من بگو، راز آن دل‌بر كندن از نخستين‌ها را. كنار گذاشتن، رها كردن و دوباره آغاز كردن.

حيرت اينجاست كه اولين‌ براي من چنان به يادگار مانده است بي‌آنكه غباري از سال و ماه بگيرد و تو چه بي‌تعلل از كنار اين‌همه خاطره گذشته بودي و من نمي‌دانستم.

تو عبور كردي بارها و بارها و من هنوز در ايستگاه اول حيران نگاه مي‌كنم به رد قطاري كه تو را برد.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٧ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :