ما آزموده‌ايم

نشسته‌ام زیر یک‌وجب آسمانی که از لابه‌لای چنارها و ساختمانهای بلندتر از آن پیداست. خُنکای شب با عطر محبوبه‌های شب که غوغا کرده‌اند، از هر کسی شاعری می‌سازد با دست کم دو سه‌خط عاشقانه. من اما حیرت‌زده نشسته‌ام در تاریکی با رازی نهفته در سینه که به نسیم شبانه می‌سپارمش مگر دمی آرام گیرم.

می‌خواهم برایت بنویسم که صبوری کنی رفیق، نمی‌شود، خیالم می‌رود دورِ دور. کابوسی هی پررنگ می‌شود. خواستم بگویم این‌که اینجا نشسته دل‌نگران، خیلی پیشتر از این‌ها «فاجعه» را آزموده، وقتی که کوچکتر از آن بود تا بزرگیِ این‌همه درد را روی دلش تاب بیاورد. می‌دانی، مرز فاجعه تعیین‌شدنی ‌نیست با این‌همه باور کن، من از خیلی آن‌طرف‌تر از آنچه فاجعه می‌نامیَش باز می‌گردم.  

 

  
سایه ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٥ شهریور ،۱۳۸٤

+


فید منتخب من