به کجای اين شب تيره بياويزم قبای ژنده خود را

از ابتذال گفته‌هایش چشمانم هم شرمگین، نمی‌دانند کجا را نگاه کنند، خوددارتر از آن شده‌ام که از شنیدن این حرف‌ها سرخ شوم، چند دقیقه طولانی خیره، به پایه‌های میز نگاه می‌کنم. صدای خنده‌ دیگران پس‌زمینه‌ی آن چند دقیقه است. بعدتر دخترک در مورد روز ظهور و علایم آن سخنرانی می‌کند. نگاه‌ها تحسینش می‌کنند. در سکوت نگاهش می‌کنم و فکر می‌کنم چه فاصله‌ای‌ست میان ما.

 

دیگری از هر سه‌جمله که می‌گوید، دوتا تعریف از خودش و اطرافیانش است، با یکی هم همه‌ی حس مثبتی را که تازه به صفر رسانده‌ایَش، از تو می‌گیرد. لابد می‌خواهد جبران کند حسادتِ هر آنچه ندارد را. از جنس او نیستم، سکوت می‌کنم و بیشتر فاصله می‌گیرم.

 

هردو کودکی در آغوش دارند، یکی تحصیلاتی ندارد، آن یکی مدرکی را در خانه یادگاری نگه داشته است. اولی معتقد است آن دیگری بیهوده عمر تلف کرده‌ست و آخرش مثل هم شده‌اند. دومی با سر تأیید می‌کند و شادمانه به کودکش نگاه می‌کند. بی‌اختیار گوشه‌ی لبم پایین می‌آید.

 

Homme,Tu n'es qu'un homme
Comme les autres
je le sais
Et comme
Tu es mon home, Je te pardonne
Et toi jamais

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :