ابتدای دلتنگی

« تا کی به دلداریِ این زخمِ بی‌پرهیز

هی از سکوت و صبوری سخن می‌گویی

پرنده‌ی پَرقیچی...»

 

به اندازه چند پلک برهم زدن مانده تا خزان از لای پنجره‌ی نیمه باز، ناخوانده بیاید، جا خوش کند کنج اتاق. دلشوره آمده و هی گلویم را می‌فشارد. بوی غروب‌های دلگیر پاییز می‌دهد این واپسین غروب. یک نفر بگویدم شبهای بلند این پاییز را دیگر چگونه تاب بیاورم. شب تابستان را به دلخوشی عطر یاسهای سپید سر کردم و بهار را به شکرانه‌ی انتهای فصل سرد. حالا در ابتدای این‌همه دلیلِ دلتنگی، بغض‌هایم  دوباره تکرار می‌شود. کاش به هیأت پرنده‌‌ای مهاجر، به گرمسیر کوچ می‌کردم؛ جایی که این‌همه پس‌کوچه‌ی پاییزیِ بی‌تو نداشته باشد.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ شهریور ،۱۳۸٤
تگ ها :