اين روزها

شده رخنه کردن یک تنهایی هزارساله را در وجودت حس کنی، مثل تزریق آرام مایعی بی‌رنگ در رگ‌هایت. خیال می‌کنم هزار سال از همه‌ی گذشته‌ها گذشته. عقربه‌های زمان یک‌جایی در خاطره‌های دور متوقف شده؛ مثل این‌که از چرخ و فلک پیاده‌ات کرده‌اند و تو ایستاده‌ای به نظاره.

همه‌چیز خیلی دورتر یک‌بار اتفاق افتاده و انگار کن پایان همه‌ی قصه‌ها را می‌دانی. این‌روزها این‌‌گونه می گذرند.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :