گمشدگی

همه‌چیز به قاعده پیش می‌رود. فصل جدیدِ تقویم روی میز، آفتاب را بی‌رمق می‌کند. روزها کوتاه می‌شوند و شب‌های بلندِ کمی سرد، کش می‌یابند تا ابد.

همه چیز به قاعده است. سرخوشی‌های لحظه‌ای و غم‌های ابدی. کسالتِ مداومِ یک تکرار. حتی دانایی خلأ حسی که معنا بدهد به این‌ها. جای چیزی خالی‌ست، و تو هی میان برگ‌های زرد خاطره‌ می‌جوییَش، میان حس غریب قدم زدن روی برف‌های تازه نشسته بر کوچه‌های تاریک، میان شوق قدیمی گپ‌های شبانه، خستگی دلپذیرِ بالا رفتن از کوه، هنگام که صدایی نام کوچکت را به احترام می‌خواند و میان همه‌ي آنچه می‌پنداری گم‌کرده‌ای و نمی‌یابیَش.

 

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :