ناتمام

برای ناتمامی که هیچ‌گاه تمام نمی‌شود...

 

«می‌ایستی که بایستانیَم، نارفیق

در نیم‌راهم می‌نهی که بتنهاییَم

جوابم می‌کنی که آخرین سؤالم را ندیده گرفته باشی

آه که چقدر بد است

به این خوبی تمام کردن کسی

که قرار بوده هنوزها تمام نشود

چرا تقلب می‌کنی قلب من

چرا بی‌قرارِ قرارهایت می‌شوی

مگر بنا نبود تاریخ برانیم

شعر بشورانیم

حالا چه شده است که ناگهان...

و چه ناگهانِ نابهنگامی

که من کفش‌های توقفم را

هنوز سفارش نداده‌ام

و تو می‌گویی: تمام

تا ناتمام بگذاری

مگر نمی‌دانستی

مگر نشانت نداده‌ام

راه‌های نرفته‌ام را

مگر برایت نخوانده‌ بودم شعرهای نگفته‌ام را ...»

 

ح.امجد ؟

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ مهر ،۱۳۸٤
تگ ها :