کمی ديرتر

« اما ای خدایِ خيابان‌هایِ خالي از هر رهگذر
ای خدایِ آوازهای فراموشی و فراموش شده‌ی شبهای بلند
شبهای بلندِ همه‌ی فصل‌ها، همه‌ی رویاها، كابوس‌ها
سوسو هم نمی‌زند ديگر كورسویی
در اين دهلیزِ بی‌پایان و تاریکِ فراموشی
خاموش می‌شود آدم
می‌شود سنگْ سایه‌ای از:
فراموشی...»

 

کامران بزرگ‌نیا

 

خبر را، زن، در یک بعد از ظهر پاییزی برایم گفت. نفس عمیق کشیدم، فکر کردم همین الان قلبم به در و دیوار می‌کوبد، و پاهایم روی پدال می‌لرزند و ... اما آرام گوش ‌دادم. آرامشی از جنس غوطه‌ور شدن در حوضچه‌ی آب گرم و رهایی تنِ خسته‌ای.

زن که رفت، گوشه لبم را پایین دادم و در آیینه به تو گفتم، چه دیر به حرف‌هایم رسیدی. حالا دیگر فرقی نمی‌کند که شروعی دوباره بخواهی یا همان‌جا که هستی دست و پا بزنی تا بیشتر فرو روی؛ همه‌چیز دیر شد. برای من، وقتی، که تو فرصت جبران دریغ کردی و برای تو بسیار دیرتر. بازنده اما همان‌ بود که زودتر دریافت و بیشتر رنج کشید. 

  
سایه ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ آبان ،۱۳۸٤

+


فید منتخب من