گاهی آدم می‌خواهد چيزی بگوید

«گاهی آدم میخواهد چيزی بگوید
و ندارد، نه تصويری كه جرقه‌ای بزند، نه آهنگی كه آرام كند، و نه هیچ چیز دیگری
كه زيبا باشد، بدرخشد، بخواند
تكه استخوانِ تهِ زخميْست ـ با تريشه‌هایِ پوست و خوني كه گاهي تازه است و گاهی دارد
خشك می‌شود و گاه خشك است، خشك و سياه و ديگر نه انگار كه چيزی‌‌ست یا بوده است

این‌طورست گاهی كه آدم فقط می‌خواهد چيزی بگويد و نمی‌داند
كه چه را می‌خواهد بگويد و چرا...»

کامران بزرگ‌نیا

 

 

دختر اهل یکی از این جمهوری‌های تازه استقلال‌یافته است. همان‌ها که « ِستان» آخرشان هست. جوان و بلندقامت. دلخوری‌‌اش، میان دو سه‌ سطری که برایم نوشته حس می‌شود. سیاهیِ کابوسِ آن‌روزها اشتیاق پاسخ، از سر احترام حتی، برایم باقی نگذاشته بود. حق دارد گلایه کند.

صدایش از آن طرف خط می‌آید با پس‌زمینه‌ی گریه‌ی کودکش. می‌گویم که چقدر بهتر‌ فارسی حرف می‌زند. می‌خندد و می‌خواهد ببینَدَم که چه تغییری کرده‌ام. تند می‌گویم تغییری نکرده‌ام. بعدتر فکر می‌کنم، دروغ گفتم. باید می‌گفتم بی‌آنکه میانسال شوم، پیر شده‌ام.

 

  
سایه ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آبان ،۱۳۸٤

+


فید منتخب من