قصه به انتها رسيد

جمعه‌ای زمستانی

 

دختر از صبح زود بیدار است. یعنی شب را اصلاً نخوابیده. هوا گرفته و آرام آرام برف می‌بارد. دو کیسه‌ی بزرگ گوشه‌ی اتاق آماده‌ی رفتن‌اند. می‌داند که امشب جای آن‌ها خالی می‌شود. برای آخرین بار همه‌جا را نگاه می‌کند مبادا که چیزی جا مانده باشد.

کیسه‌ی کوچک زری‌دوزی را برمی‌دارد، و گردنبندی را به آرامی در آن می‌گذارد، بندش را محکم می‌کشد و روی بقیه وسایل می‌گذارد. مرد پیغام می‌دهد و مکان قرار را تغییر می‌دهد. برای دختر اهمیتی ندارد. هیچ‌چیز اهمیتی ندارد.

دختر زیر درختان سفید شده از برف، مقابل رستورانی، پارک می‌کند و در آیینه عقب را نگاه می‌کند. آسمان انگار وقت پاییده که همان روز این‌همه برف ببارد.

مرد مطابق همه‌ی همیشه‌ها دیر می‌آید. آنچه پوشیده را در یک روز بارانی با یک‌دنیا مهر هدیه گرفته. دختر فکر می‌کند چه تناسبی! رستوران تعطیل است. مرد در صندلی جلو می‌نشیند. دختر می‌راند تا جایی دیگر و نگاه می‌کند به انگشتان مرد و دلش می‌خواهد همان‌لحظه بمیرد.

در رستوران، مرد حرف می‌زند ـ بی‌ربط ـ آمده که ته‌مانده‌ی عذاب‌وجدانش را بالا بیاورد و آسوده برود. دختر حالش بد می‌شود. فکر می‌کند قهرمان فیلم وقتی به این صحنه می‌رسد چه‌کار می‌کند. بلند می‌شود؛ در آیینه دستشویی چشمان درشتش، نگران نگاهش می‌کنند. دوباره سوار ماشین می‌شود. همان‌جای قبلی نگه می‌دارد. ترانه‌ای پخش می‌شود. دختر چیزی می‌پرسد، پاسخ که می‌شنود اشک‌هایش روان می‌شوند. یکریز. تلفنش هی زنگ می‌زند. آن‌طرف خط  کسی می‌خواهد ببیند، برنامه‌ی عصر به‌هم می‌خورد یا نه. سرسری جواب می‌دهد. اشک می‌ریزد و به من مرد می‌گوید که پیاده شود. مرد دستمال‌های خیس از اشک دختر را بر می‌دارد و پیاده می‌شود. دختر فکر می‌کند: چه‌حس لطیف نمناکی ‍!!!! کیسه‌های خاطره جا مانده‌اند. دختر بی هیچ ‌حرفی آنها را به مرد می‌دهد. مرد، مردد از گرفتن. دختر می‌رود و شروع می‌کند به راندن ‌به‌سوی هیچ...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ آبان ،۱۳۸٤
تگ ها :