هراس

مي‌خواهم به چيزي نينديشم. اين روزها از هجوم اين همه فكرِ پريشان، آشفته به خواب مي‌روم و دلواپس برمي‌خيزم.

گسي طعم اين همه خيال هرچه شيريني‌ست از يادم برده است.

مي‌خواهم بگويم، بي‌خيالِ حرف و حديث اين مردمانِ بي‌غم، روزي ترانه‌ام را تنها خواهم خواند، اما هراس همان تنهايي مي‌خواهد كه نابودم كند.

كاش چشم مي‌بستم به روي هرچه خط حك شده بر ديوارهاي ذهنم؛ چون تو، بعد پلك مي‌گشودم و دوباره متولد مي‌شدم بي‌نشاني از گذشته.

بگذار بگويند كه نقش ليلي را از من گرفتند و به اجبار به بازي مجنون‌وار واداشتنم. من انگار هيچ‌گاه «ليلي» نبوده‌ام...

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸۳
تگ ها :