چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من

*« برويم!

من به پشتِ سر نگاه نمی‌كنم

دختركی كه در جاده نشسته است

و زخمِ زمين‌خوردن‌هایش را بهانه می‌كند،

تا هميشه

كنار همین جاده

- كه به يك روز سردِ دی‌‌ماه ختم می‌شود -

بگريد.»

 

آسیه امینی

 

*پرده بالا می‌رود. کسی با دستکش‌های قرمز نقش بازی می‌کند. دختر فکر می‌کند که چقدر دلش برای پرده‌‌ی «زنی با چکمه‌های قرمز» تنگ شده و بیشتر، برای دخترکی که با چشمانی بی‌قرار، به تماشا نشسته بود.

مرد اما شباهت غریبی دارد به او که یک شبِ سرد، همراه با آب‌ روانِ میان کوچه‌ها یخ زد. نگاهش و آوای کلامش هنگامِ ادا کردن واژه‌هایِ فریب و ریشخندِ مهر. به همان پَستی. دختر تاب نمی‌آورد، راه گلویش را پنجه‌ای نامرئی می‌خراشد، پلک‌هایش را بر هم می‌زند تا اشکهاش تند قِل بخورند میان تاریک روشنی. پرده پایین می‌آید.

 

*پسرک می‌خندد و لبخند کوکانه‌اش میان صورت مهتابی و موهای طلاییش در یک لحظه، ثابت می‌‌مانَد. حضورش را همان پاییزی اعلام کرد که درد، آرام آرام در روح دختر رخنه می‌کرد و نخستین فریادش را یک‌ماه پس از کابوسِ همه‌ی پایان‌ها سر داد. همسالِ دردِ دختر است او و چه بزرگ شده این روزها.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ دی ،۱۳۸٤
تگ ها :