بسيار سفر بايد...

« و ما چقدر، فاصله‌ها و رابطه‌ها را آزموديم،
عاطفه‌ها را نيز
تا دانستيم
که عمق جدايی‌ها بسی بيشتر است
تا سطح دوری‌ها...»

 

 می‌دانی... بايد دور شد. خيلي آن طرف‌تر از شهری كه حتی نگاه كردن به شمشادهای تُنُك كوچه پس كوچه‌هاش هم می‌آزاردت.

دور که می‌گویم، يعنی آسمانی که شباهتی به آسمان غروب‌های بهاریِ ديار تو ندارد، يعني فروبردن هوایی كه تو در آن نفس نمی‌كشی. جاده‌هایی سبز که انتهایی ندارند و تو هیچ‌گاه در آنها نرانده‌ای.

دور يعني آفتاب كه مستقيم بتابد، بی‌آنكه دستی گلويت را بفشارد، دلتنگ شوی. يك دلتنگی شفاف، بی‌حضور ردی از کابوس گذشته که بیاید کدرش کند. آنجا که باران بی‌هنگامش هم می‌بردت به حال و هوای دورتر از این‌ سالها و یادت می‌آورد که چه‌سالهایی گذشته از دلتنگی‌های شیرینت در آن دیار غریب.

می‌دانم، نوشداروی پس از مرگ را يافته‌ام و چه‌ دير شده دیگر برای اينهمه دور شدن. حالا آنچه آزارم می‌دهد، خودِ درد نيست. يادآوری تحمل روزهایِ پردرد است.

 

  
نویسنده : سایه ; ساعت ٢:٠٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ بهمن ،۱۳۸٤
تگ ها :