سياوشان

يادم نمي آيد چقدر گذشته از وقتي كه برايت نوشتم: «امروز اول اسفند است و من دو سالی می‌‌شود كه نمی‌‌توانم اين روز را به تو تبريك بگويم. يكسال دلم پر می‌‌كشيد برای تبريك و امسال...... عزيز! يك درد به همه دردها افزودی. من، درد كشيده‌ام، آن را هم تاب آوردم، اما تو چه كردی، درمان شدی؟ به حرمت تمام اسفندها كه با هم بوديم و تو شكستيشان، تولدت مبارك...»

کدام سال بود نمی‌دانم، اما قبل‌ترش نوشته بودی: « شتاب کن و بار بردار و برو، که لحظه‌ای درنگ، حتی خطاست...» و می‌دانی، درنگی جایز نبود که آنچه می‌شکستی مقابل دیدگانم را هنوز ناباورانه کنج دلم پنهان کرده‌ام، از خود و گهگاه فکر می‌کنم چگونه تو ویران نشدی پسِ آنچه بی‌رحمانه دریدی و هیچ نیافتی و آرام می‌کنم دلم را بی‌آنکه آرامش را باور کند.

 

  
سایه ; ساعت ۱:٢۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٤

+


فید منتخب من